مارا چه به وبلاگ نويسی!!!؟؟؟

از اينکه موهاش مثل موهای منصور بود به خودش افتخار ميکرد... يه روز ميديدی موهاش های لايت کرده يا نارنجی کرده... چه ميدونم زرد و قرمز يا ريش ميذاشت... سبيل نميذاشت...

يکی با احساس بهش گفت: تو شبيه پسر خواهرم هستی که خيلی دوسش دارم...

اون هم با غرور جواب ميده: نه من شبيه منصور هسم...(اين گفته باشم که طرف نوک زبونی حرف ميزد ها)

بعد از دو سال که داشت خوش با همتيپی با منصور خفه ميکرد.... يه روز ديدمش که سرش شماره ۴ زده ... چشام ۸ تا شد....

سيب: چی شده.... تیپت عوض کردی

منصور کذايی: هيچی ديگه خسته شدم گفتم بزار مدل عوض کنم... حالا آخر هفته ميرم که کچل کنم ...شماره صفر...

سر فرصت به دوستم گفتم: فهميدی منصور کذايی سرش تراشيده.... گفته ميخوام تیپم عوض کنم...

دوستم: نه بابا زر زده... انقد که به کلش ژل و تافت و موس زده... کلش حساسيت پيدا کرده... قارچ زده من:نه بابا---

ادامه حرف دوستم: مجبور شده کچل کنه...

******

يکی از همکاران (پسر): وقتی که خودت يه چيزی رو بخوای دنبالش هستی تا گيرت بياد اما وقتی که يکی از تو چيزی بخواد... اصلا دنبالش نيستی!!!

من: وقتس که طرف به من زنگ نزده و با من هماهنگ نکرده... واسه چی پيش خودی دنبال کاراش برم...

همون يکی از همکاران که پسره: نه نه اين حرفا فايده ای نداره!!!!! .... با اخلاقت آشنا شدم... فهميدم چه جور آدمی هستی...

من که از حرفش داشتم تو دلم قاه قاه ميخنديدم... يه قيافه اخمو جدی به خودم گرفتم... گفتم: فهميدی که فهميدی... همين که هست!!!!

به قول يکی از بچه ها که دختره... انگاری ميخاد با تو ازدواج کنه....

------------

هفته خوبی داشته باشيد!!!

  
نویسنده : sib kaghazi ; ساعت ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ اردیبهشت ،۱۳۸٥


۱۳ به در!!!

يادم دو سه سال پيش... در همچين روزی همه خانوادگی بيرون رفتن... و من بيچاره به دليل داشتن امتحان تو خونه موندم درس خوندم... که چی؟؟؟ آخرش هم افتادم...

 ای ول!!

ساعت ۱۰:۴۹ صبح و هنوز خانواده تصميمی نگرفتن که ۱۳ به در کجا برن...

ايشالا که هرجا بريم خوش بگذرونيم... شما هم همچنين...

****

يه مطلبی تو اين وبلاگ اين دختر هدی ديدم...

 اينه .. ميدونی چيه هدی جون!!! اصن با اينجور آدمای دپرس... نق نقو... حساس... حرف نزن

صحبت نکن.. صحبت نکن چيه؟؟؟

کنارشون نشين... نگاهشون نکن... که يه دفعه ديدی خودت هم مثل اونا شدی ها....

ولی ميدونی... خوراک اينجور آدما چيه؟؟؟ وقتی خودت غصه ای يا دردی داری...

 با کلی احساس و دل پر از غم برو واسشون درد دل کن... با شور و هيجان ها!!!

يه دفعه ديدی اون هم جو گير ميشه... شور حسينيش بالا ميره... شروع ميکنه به جيغ زدن...  اينجاست که دلت کلی خنک ميشه...

خدايش ها امتحان کن!!!

۱***

دقت کرديد تازگيا از کسی بپرسيد چند سالته؟ به جای اينکه سنش بگه... سال تولدش ميگه!!!!

ايول آخر .......!!!

*۲**

سيب: بيا کانال ۵ پشت پرده مه گذاشته!!

طرف با کلی ناز و عشوه: نميخام ببينم!!!

سيب: وا چرا؟؟

طرف باز هم با همون ناز عشوه: آخه فيلم ايرانی دوست ندارم!!

واش خدا... خوبه تا ايران بودی تو جوب ميخوابيدی!!!

ميدونی چيه؟؟؟ دلم ميخاد تو ملاج همچين آدمايی بکوبم!!!

**۳*

هر سال که تخم مرغ رنگ ميکنم يا ميزنم... گند ميزنم... بعدش تصميم ميگيرم واسه سال ديگه بهتر و خوشگلتر رنگ کنم...  امسال هم باز هم واسه سال ديگه تصميم گرفتم که چی؟؟؟ که ابتکار و ايده و سليقه اينا از خودم دروکنم!!!

نميدونم تا سال ديگه زنده هسم يا نه!!!

تخم مرغ

***۴

نميدونم چرا اين نظرات به هم ريخته... يه جورايی حالم گرفته شد!!!

بيخيال!!

دوستايی که زحمت کشيدن خوندن... اگه نظری دارن به ياهو مسنجر يه آفی بدن که خوندن!!

متشکر!!!

۱۳ به در کنونه خوبی داشته باشيد!!!

 

  
نویسنده : sib kaghazi ; ساعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ فروردین ،۱۳۸٥


غصه نخور بالاخره يه روزی به آرزوت ميرسی.....

يه دختره خپل کپل چشم نخودی با عينک ته استکانی و موهای فرفری...

يادم اين دختر با گذاشتن اولين قدم در دانشگاه به مدت يک سال تحصيلی سوژه همه دانشجو ها و استادا و حتی نظافتچيا و آبدار چيا.. در و ديوار شده بود....

آخه خيلی جالب بود... روز ثبت نام مامی جونش دوربين دستش بود و پاپی جونش هم با کلی ژست کارگردانی بهش ميگفت که جلو دوربين چی کارکن... آره بيا تو... دست تکون بده... به دوربين نگاه کن... لبخند بزن...

يادم يکی از استادا بعد از ديدن اين صحنه مستحجن... بين درس دادن يا آخر ساعت درس يه دفعه ياد اين صحنه ميافته... شروع ميکنه به عر زدن... (با ادا و شکلک ميگفت) که: واقعا شرم آور...يه دختر ۱۸ ساله... بياد دانشگاه  مامان باباش دوربين دسشون باشه به دختره بگن اينکار بکن لبخند بزن دست تکون بده ... بابا من که رفتم دانشگاه خودم تنها بودم... نع مامانی نع بابايی حالا اينجا مامان باباها ميان... هيچ.... با دوربين ساز و دهل ميان...

ديگه از بس استاد اين روزه رو آخر هر کلاس تکرار ميکرد.. خسته شده بوديم.. هرچی فحش بود به بابا مامان اين دختره ميداديم....

از اونجايی که تو يه سری از کلاسها با هم شده بوديم.. يه جورايی بگی نگی با دختره صميمی شده بودم... يه روز بعد کلاس برای رفرش کردن خود و گرفتن انرژی و ديدن دنيا با ديدی بهتر به دستشويی رفتم... که ديدم دختره با عجله خودش رسوند به دستشوی از من هم جلو زد...

زودی رفت جلو آينه... موهای فرفريشو شونه زد... يه ريمل به مژه هايی که نداشت زد... رژ گونه به اندازه ای که جوشهای صورتش مثلا پوشيده بشه... يه رژ لب قرررررررررمز.... دلم به حالش سوخت اين همه خودکشی واسه اينکه خوشگل بشه آخرش چی ... تنها چيزی که تو چهرش تغيير کرد... رنگ لباش بود که قرررررررررمز شده بود.. همين...

از اونجايی که بنده فضول نيسم و فقط يه وظيفه انسانی من بود که از انگيزه ايشون با خبر شم... پرسيدم خانم کجا تشريف ميبرن...

يه نگاه اينور اونور... گفت: ميخام برم دنبال دوست پسرم با هم بريم بيرون

چشام چهارتا شد... تو دلم گفتم تو با اين قيافه دوست پسر داری... در اون لحظه فقط يه آرزو کردم که:

praying کاش ميشد دوست پسرش ببينمpraying

و اينکloser ... بعد از دوسال به آرزوم رسيدم... طی صحبتهايی که يکی از پسرا از گذشتش(دوست دخترش) ميکرد...  با اصرار زياد از يارو خواسم که اسم دختره رو بگه... و گفت... به ناگه در دو طرف سرم شکافی به و جود آمد... و از هرکدام از شکافها... شاخهايی کلفت و زبر و تيز بيرون زدن... به قيافه پسره نگاه کردم... دستی به سرم کشيدم که مطمعن شم بيرون امدن شاخها يه توهم بوده.... و سرم صحيح و سالمه!!!

يه دفعه ديدم چهار پنج تا دست افتادن به جونم من قلقلک ميدن... ديگه نميتونسم جلو خودم بگيرم... زدم زير خنده rolling on the floor....  از قديم گفتن: چه ميدونم يه چيزی راجع به اينکه هرکسی يه جفتی داره... از اين حرفای مامان بزرگا!!!

اونجا بود ياد اون روز کذايی افتادم که اون آرزو کردم... در دل سجده کردمnot worthy و خدا رو شکر کردم که به اين آرزو رسيدم...

البته اين يکی از آرزوهايی که بعد دو سال سه سال بهش رسيدم....

چهار سال پيش با دلی پر از بغض آرزو کرديم که فلان جا کار کنيم... که خدا رو شکر کار ميکنيم..

موبايل فلانی ديدم گفتم ميشه من هم همچين موبايلی داشته باشم... که خدارو شکر دارم...

چه ميدونم خيلی آرزوهای ديگه... اما اين يکی يه چيز ديگه بود...

حالا هم چند وقته يه آرزويی دارم... که يه ماشين هامر داشته باشم...  يعنی فکر ميکنی بعد چند سال من به هامر ميرسم....

-------------

(چه ميدونم... غصه نخور بالاخره يه روزی به آرزوت ميرسی... حالا بعد دو روز... يه هفته ... يه ماه... يه سال دو سال.. يا بعد مرگت بچه زحمت ميکشن به آرزوت ميرسن ... بالاخره بهش ميرسی)

dancingdancingdancing

***من نميدونم چرا اينا با هم هماهنگی و نظم ندارن هرکی واسه خودش ميرقصه!!!؟!؟؟؟

اضافه کنم؛ سال نو همگی مبارک سال خوبی داشته باشيد!!!

  
نویسنده : sib kaghazi ; ساعت ٢:٢٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٦ اسفند ،۱۳۸٤


يه چی بنويسيم!!!!

امروز بارون امد... انگاری آسمون با زمين لج بود... همچين واسه رو کم کنی شلپ و شلوپ رو زمين بارون ميريخت...  که يکی ميديد ميگفت ميخاد روی زمين.. زمين بنداره... ولی زمين همچنان ساکت بود... آخی چقدر صبوره..

اين هيچ تازشم آسمون ناز کردنش گل کرده بود.. ساعت ۸ صبح هوا يه دفعه تاريک شد.....

که يکی از بچه های همکارم زنگ زده بود به مامانش با گريه ميگفت: مامان تو اين وقت شب کجا رفتی چرا خونه نيسی؟؟؟

دوتا لينک از عکسای که بعد از بارون گرفتم گذاشتم... تيریپ تيریپ دوستان که از روز برفی عکس ميزارن

  
نویسنده : sib kaghazi ; ساعت ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٤ اسفند ،۱۳۸٤


اشکها و لبخندها

ميدونی چيه؟؟؟

(باز چی شده)

ميخام پولدار شم

(خوب پولدار شو...)

خيلی ممنون از همدرديتون

--------------------------

لبخند: يه پسری به سلامتی امسال دیپلمش ميگيره و با پاپا جونش قراره بره کانادا... که اونجا در رشته روانشناسی گربه در دانشگاهی کنار خونه عمه جانشان ادامه تحصيل بدهند....ايشالا که موفق باشند...

اشک: يه پسری امسال سال اول دانشگاهش هست... به دليل تورم مالی بايد ايشان از صبح ساعت ۷ تا ساعت ۶ عصر کار کنه... و از ۷ تا ۱۰ شب با گرفتن ترمی يک يا دو درس بره دانشگاه و ساعت ۱۱ شب برسه خونه... حالا کی؟؟؟ چه جوری؟؟؟ درس بخونه... اين ديگه مشکل خودشه!!!

---------------------

فهميدی لبخند رفته کانادا درس بخونه

اشک: چی بخونه؟؟؟

روانشناسی گربه ...

اشک (قيافش ديدنی بود) : که چی بشه مسلن... مسلن گربهه بگه" MI YAW" بفهمه دردش چيه؟؟؟..... اينجاس که اشک قاط ميزنه: مادر نميدونن ديگه.... نع نميدونن... پول باباشون چی جوری خرج کنن... ميرن روانشناسی گربه ميخونن...!!!!

 

  
نویسنده : sib kaghazi ; ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ بهمن ،۱۳۸٤


پذيرش.. تعهد.. مسوليت!!!

رفته بودم گل خونه که خود را خالی از هر گونه آلودگی کنم...

تا پام گذاشتم تو دفتر چشم به يه پسر قد بلند شيک پوش خوش قيافه افتاد...  امده بود تو شرکت و دست تو جيب منتظر بود ...

نزديک بود يه جورايی احساساتی بشم اما از اونجايی که احساس مسوليت مثل يه سد جلو احساساتم رو گرفت ... با خود گفتم که يعنی چی امده تو اتاق چرا نميره تو رسپشن يا پذيرش اونجا منتظر بمونه... بدجوری احساس مسوليتم داشت من خفه ميکرد...

 اينجاست که چشم پسره ميافته به من و به من نگاه ميکنه... من هم با اخم جواب نگاهش ميدم.... (بابا مسوليت).. ميرم پشت ميزم ميشينم و اصلن به پسره نگاه نميکنم!!!

بعد از چند دقيقه يکی از همکارام رو ميبينم که با اون خيلی صميمی ميگه بيا بريم و برميگرده به يکی از بچه ها ميگه: اين داداشم ؟؟؟رضا ...   نميدونم چی چی رضا!!!!

سيب:  ... چشام گرد شده بود... حس پشيمونی مس برف از آسمون رو سرم ميباريد... و روی شونه هام سنگينی کرده بود... نميدونستم واقعا نميدونستم... چی کار کنم که زمان فقط پنج دقيقه به عقب برگرده و نگاه اون با لبخند جواب بدم...  

(آخه ای ...... به اون احساس مسوليتت به اون وظيفه شناسيت... تو سر پيازی يا ته پيازی مگه شرکت شما  تو قسمت پذيرش يکی نداره که اون تعيين کنه کی بره تو اتاق کی نره... آخه تو چيکاره بيدی... برو ... برو کارای مونده رو انجام بده....)

ای بابا به من چه تقصير اين بنيان.... دم به ديقه ميگن پذيرش تعهد مسوليت.... من هم کلی جو گير شده بودم... !!!

سه چهار روز بود درگير کلاس بنيان بودم... عجب کلاسی بود.... دوروز  از صبح تا شب تو يه اتاق باشی... بی موبايل بی ساعت.... و تو اين دو روز همه زندگيت ميارن جلو چشت... گذشته هايی که مس يه درل دلت سوراخ ميکرد... کينه هايی که جلو چشت گرفته بود... فرصتهای از دست رفته... و خيلی چيزای ديگه....

با يه سری بچه ها آشنا شدم... و نظرات بچه ها رو راجب خودم شنيدم...

مغرور... فقط خودت ميبينی... حسود... شيطون...فضول... بيخيال

( ديگه مونده چيزی به تو نگفته باشن)

چه ميدونم والا... ديگه نظر پذيری ديگه!!! بايد جنبه داشته باشی..

در هر صورت اگه يه فرصتی برای شما پيش افتاد يا امد يا داشتيد.. که اين جور کلاسهارو حاضر شيد.. حتما اين کلاس حاضر شيد... ارزش رفتن داره!!!

و آخرين مطلب اين که من امروز تعطيل بودم

(چرا ؟)

به خاطر روز اول سال قمری

(سال اول که روز سه شنبه بود..)

** آره درسته.... ولی گفتن که چون سه شنبه س... بعدش چهارشنبه مياد وسط و اکثر شرکتهای دولتی پنج شنبه تعطيل هستن... پس اين چهارشنبه اذيتشون ميکنه به خاطر همين چهارشنبه رو تعطيل کردن.... اما برای شرکتهای  خصوصي روز پنج شنبه تعطيله ...**

(خوب واسه خودشون ميبرن ميدوزن میپوشن خوب هم حال ميکنن....)

----------

** اين از يه سری دوستان شنيدم !!!

  
نویسنده : sib kaghazi ; ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ بهمن ،۱۳۸٤


ای روزگار!!! ای داد و بيداد!!!

ميدونی چيه؟؟؟

(باز چيه؟؟؟)

وقتی که وبلاگ ميخونم... يعنی وقتی تو دلم ميخونم... ميدونی چی حس ميکنم...

(چی؟؟)

صدای صاحاب وبلاگ حس ميکنم

(چجوری؟؟ مگه تو با همه صاحباش حرف زدی؟؟)

والا چی بگم با همه که نه... با يه سريشون مس هدی که آشناس صدای اون مياد تو ذهنم... اگه صاحابش دختر يا پسر باشه صدای خاصی از دختر يا پسر مياد تو ذهنم...

ولی ميدونی مشکل کجاس؟؟

(کجاس؟؟)

مشکل اينجاس که صاحاب وبلاگ بيشتر از يه نفر باشه وااااااای به تعداد همون نفرات... صدا تو گوشم میپيچه...به مولا پدرم در مياد.... يکی از اين وبلاگا وبلاگ سانوا و سانيا !!!

(حالت خوبه)

ممممممممم آره يعنی نع!!!!

(خب برو بخواب)

خب خب يه چيزی ميگم ميرم ميخوابم..... مممم آها يه سوال:

شما جز کدامينشان هستيد...

الف) اينايی که وقتی يکی يه نظری راجع به مساله ای ميده... با توجه به اعتبار طرف و شخصيتش نظرش قبول ميکنيد... و چشم و گوش بسته دقيقن همون کاری که اون گفته انجام ميديد...

يا ب) جز  اونايی هستی که به حرف طرف فقط گوش ميکنی يا گوش ميدی... ولی بعد از اينکه طرف حرفش تموم شد... گوشتون از حرفش تخليه ميکنيد... و اون چيزی که تو ذهنتون هست انجام ميديد!!!

منظور خاصی ندارم ها فقط هوينجوری آمارش بياد تو دستم....

(تو خودت جز کدومشون هستی؟)

من قبلن جز اون اوليا بودم .... ولی حالا رفتيم جز سری دوم شديم.... البته حرف طرف واسه دور بودن از خطرات غير مترقبه تو ذهنم نگه ميدارم!!!!

(خب برو ديگه شب به خير!!!!)

 

  
نویسنده : sib kaghazi ; ساعت ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳ بهمن ،۱۳۸٤


يه روز عشقولانه!!!!

آخ چه تعطيلی بود چسبيد... خدا اين شيوخ ممالک عرب بيامرزه که به موقع از عزراييل پذيرايی ميکنن!!!

---

اين حرف حرف تعطيلی اين هفته نيس... يه تعطيليه ديگه...

جمعه طبق معمول ساعت ۸ از خواب بيدار شدم... هر چه زور زدم که بخوابم نشد... تا آخرش از شدت زور زدن سر درد گرفتم بيدار شدم...

حس گليت و خوبيت و احساس مسوليت و از همه مهمتر خانميت من اون لحظه بود که گل کرد... دقيقن از گوشه اتاقم که تختم هست شروع کردم به مرتب کردن و تميز کردن تاااااااااااااااا رسيديم به سالن و آشپزخونه... وسطای راه مادر مهربانم از خواب بيدرا ميشه.... با چشمانی سر شار از محبت و افتخار به داشتن همچين دختری به من نگاه کرد و سلام گفت... و رفت که صبحانه را آماده کند... مادر با نيرويی پر از انرژی عشق که از دلش سرازير ميشد (چی ميگی تو) صبحانه را آماده ميکرد... تا به دختره وظيفه شناس خود بدهد.. صبحانه آماده شد.... با صدايی همچون صدای چهچه بلبل دخترش را صدا زد.... که دختر استراحت کند... و انرژی بگيرد... (وای بس کن ديگه زيادی عشقولانش کردی)

بعد از صبحانه دختر همچنان به کار خودش ادامه داد... و مادر پا به پای او کار ميکرد... جارو ... تی... شستن ضرفها يا ظرفها... شستن لباس اتو زدن... چه ميدونم گردگيری....

دختر کار ميکرد مادر به وجد می آمد... و دختر از ديدن وجد مادر انرژی ميگرفت و بيشتر کار ميکرد

(يعنی ميسابيد) آّه چه روز عشقولانه ای بود!!!!

از ساعت ۸ تا ۱۲ ظهر دختر مادر (بس کن ديگه از زبون خودت بگو) تا ساعت ۱۲ ظهر پا به پای هم داشتيم خونه تکونی ميکرديم.... ديگه انرژيم ته کشيده بود... خسته شدم... ديدم فرصت خوبيه هيچ کس حواسش به من نيس... رفتم تو اتاقم در اتاق بستم... پشت در... از گوشه کيف پاکت سيگار بيرون کشيدم.. از گوشه پاکت يه نخ سيگار بيرون کشيدم... سيگار گذاشتم گوشه لب... يه آتيش زديم به گوشه سيگار.. ای جااااااااان.. انرژی مثبت ميگرفتم انرژی منفی با دود از بدنم خارج ميکردم.. تو دنيای خودم بودم... که يه دفعه صدای دلنشين مادر بگوشم ميرسه  که با آهنگی مملو از عشق اسم من صدا ميزد.. سيب دخترم عزيزم!!! 

سيب هول ميکنه... نميدونست با سيگار چی کار کنه... جايی نبود که سيگار رو اون بکشه خاموش کنه... چشم به پنجره اتاق ميافته... فاصله او تا پنجره اون لحظه کيلومترها ميديد... يه فکری به ذهنش ميرسه تا ميخواست اين فکر عملی کنه... که در باز ميشود.... سيب سيگار به دست... دست در هوا خشک ميشود...

چشم های مادر به سيگار روشن خيره ميشود... خشم و نفرت همچون پرده چشم مادر را میپو شاند... آهنگ صدای مادر تغيير ميکند ملايمت و لطافت خود را از دست ميدهد..

چشم روشن چشم روشن ...

سيب:

مادر: خب چرا تو اتاق يواشکی... بيا تو سالن جلو همه .... چيه ميترسی!!!

سيب: نخير هيچم نميترسم... نميخام هوای خونه آلوده بشه!!!

مادر که طنين صدايش بيشتر شده بود به گونه ای که ديوار را ميشکافت:‌لازم نکرده... به فکر هوای خونه باشی....

بيا و خوبی کن...

نتيجه: عامل اصلی آلودگی هوا همين بی احتياطی پدران مادران است!!!!

نتيجه دوم:‌ميبينی يکی محبتش به تو زياد شده.. زياد پررو نشو!!!

  
نویسنده : sib kaghazi ; ساعت ۳:۱۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ دی ،۱۳۸٤


تعطيلات از نوع خاص!!!

قبل از هر چيز شوکه نشيد... که اين قالب من درست نکردم دوست خوبم ممد زحمت کشيدن.. و اينجارو درست کردن...

بعدش هم حاکم دبی عمر به شما داد آخی...

از فردا پنج شنبه تا شنبه تعطيل هستيم بعدش يکشنبه ميايم سر کار بعد دوباره از دوشنبه تا چهار شنبه برای عيد قربان تعطيل هستيم و پنج شنبه ميايم سر کار !!!

البته اين مدل تعطيلی برای سازمانهای خصوصيه... برای دولتيا از امروز که به رحمت خدا رفتن تا جمعه هفته آينده يعنی دو تعطيلات به هم مزدوج کردن...

من موندم والا که يک شنبه و پنج شنبه چيه اين وسط گذاشتن خب اونارو هم تعطيل ميکردن...

به قول يکی از بچه ها اين دو روز واسه اينه که بيايم يه استراحت کنی.. از تعطيلات خستگی در وکنی!!!

حالا بد بختی اين که اين تعطيلات دقيقا افتاده روزی که طرف رفته پول به حساب کارمندا بريزه!   

  
نویسنده : sib kaghazi ; ساعت ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ دی ،۱۳۸٤


گفتنيهای آخر سال ۲۰۰۵!!

فلانی: ديگه از سال نو خوشم نمی ياد؟؟

سيب:  چرا؟؟

فلانی: چون هرچی قانون جديد ميخان از سال جديد اجرا کنن!!!

آخ راس گفتی هااااااا.... از سال ديگه حالا چه ماهی خدا ميدونه..

۱) ميخان يه سری راهارو به خاطر کم کردن حجم ترافيک عوارضی کنن... کاکشی يه* درهم دو درهم بود... ۵ درهم ۱۰ اينا... که سالی ميشه ۳۵۰۰ درهم...

۲) بنزين گرون ميشه!!

۳) يه مسيری که با سرعت ۱۰۰ ... ۱۲۰ ميرفتی ميخان رادار (از همين دوربينا) بزارن حد اکثر سرعت ۸۵ ..

آآآآآآآآآ خدا اين چه وضعشه... خدا پول وده هااااااااااااا پول پول ... پول زور وده!!!

*همه قيمتا رو ضربدر ۲۵۰ کنيد!!!

---------------------

آگاهه: ميخام از سال ديگه سيگار ترک کنم!!

سيب:‌ يعنی از يکشنبه!!!

از نگاههاش فهميدم که سال جديد... از شنبه شروع ميشه...

سيب: نه منظورم سال کاری.. ما که شنبه تعطيل هستيم!!!

آگاهه: آها آره.... حالا نظرت چيه ترک کنم...

سيب يه بادی به غبغب زد و گفت: اين ديگه بستگی به خودتون داره.. که شما از ترک کردن سيگار لذت* ميبريد يا از کشيدنش!! حالا شما از کدومشون لذت ميبريد...

آگاهه: من  از سيگار کشيدن ديگه...

سيب: خوب سيگار بکشيد...

يکی از بچه های مثبت شرکت: سيب خدا خفت نکنه!!!

آگاهه: خب بچه راس ميگه...

سيب:

آگاهه:  آدم بايد لذت ببره.. يعنی من روزی يه پاکت بکشم ديگه..

سيب: روزی يه پاکت..؛داشتم شاخ در می اوردم...ولی به روی خودم نياوردم؛.. روزی يه پاکت يا دو پاکت؟؟

آگاهه : نه روزی يه پاکت...

سيب: فضولی نباشه... نصفش کنيد... روزی نصف پاکت...

آگاهه: آها راس ميگی نصف پاکت...

*لذت: ميخاستم بگم حال... که يه دفعه ای يادم امد که از کلمه حال شديدن متنفر...

ببينيد چقدر راحت.... نه زوری نه اجباری نه کتکی نه دعوايی... به  اين ميگن راهنمايی به راه راست هدايت کردن... از اين صوبتا!!!

----

برای همه سال خوبی رو آرزو ميکنم...

شايد يه سری بگن به ما چه به ما ربطی نداره اما من اين تبريک به اونايی ميگم که مثل من تو يه کشور غريب زندگی ميکنن... و همه زندگيشون بر اساس اين سال پيش ميره.. و به اون سری آدامايی ميگم که با همه جور مسايل حال ميکنن!!!

!!!!Happy New Year

  
نویسنده : sib kaghazi ; ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٠ دی ،۱۳۸٤