يه روز عشقولانه!!!!

آخ چه تعطيلی بود چسبيد... خدا اين شيوخ ممالک عرب بيامرزه که به موقع از عزراييل پذيرايی ميکنن!!!

---

اين حرف حرف تعطيلی اين هفته نيس... يه تعطيليه ديگه...

جمعه طبق معمول ساعت ۸ از خواب بيدار شدم... هر چه زور زدم که بخوابم نشد... تا آخرش از شدت زور زدن سر درد گرفتم بيدار شدم...

حس گليت و خوبيت و احساس مسوليت و از همه مهمتر خانميت من اون لحظه بود که گل کرد... دقيقن از گوشه اتاقم که تختم هست شروع کردم به مرتب کردن و تميز کردن تاااااااااااااااا رسيديم به سالن و آشپزخونه... وسطای راه مادر مهربانم از خواب بيدرا ميشه.... با چشمانی سر شار از محبت و افتخار به داشتن همچين دختری به من نگاه کرد و سلام گفت... و رفت که صبحانه را آماده کند... مادر با نيرويی پر از انرژی عشق که از دلش سرازير ميشد (20.gifچی ميگی تو) صبحانه را آماده ميکرد... تا به دختره وظيفه شناس خود بدهد.. صبحانه آماده شد.... با صدايی همچون صدای چهچه بلبل دخترش را صدا زد.... که دختر استراحت کند... و انرژی بگيرد... (وای بس کن ديگه زيادی عشقولانش کردی)

بعد از صبحانه دختر همچنان به کار خودش ادامه داد... و مادر پا به پای او کار ميکرد... جارو ... تی... شستن ضرفها يا ظرفها... شستن لباس اتو زدن... چه ميدونم گردگيری....

دختر کار ميکرد مادر به وجد می آمد... و دختر از ديدن وجد مادر انرژی ميگرفت و بيشتر کار ميکرد

(يعنی ميسابيد) آّه چه روز عشقولانه ای بود!!!!

از ساعت ۸ تا ۱۲ ظهر دختر مادر (بس کن ديگه از زبون خودت بگو) 19.gifتا ساعت ۱۲ ظهر پا به پای هم داشتيم خونه تکونی ميکرديم.... ديگه انرژيم ته کشيده بود... خسته شدم... ديدم فرصت خوبيه هيچ کس حواسش به من نيس... رفتم تو اتاقم در اتاق بستم... پشت در... از گوشه کيف پاکت سيگار بيرون کشيدم.. از گوشه پاکت يه نخ سيگار بيرون کشيدم... سيگار گذاشتم گوشه لب... يه آتيش زديم به گوشه سيگار.. ای جااااااااان.. انرژی مثبت ميگرفتم انرژی منفی با دود از بدنم خارج ميکردم.. تو دنيای خودم بودم... که يه دفعه صدای دلنشين مادر بگوشم ميرسه 07.gif که با آهنگی مملو از عشق اسم من صدا ميزد.. سيب دخترم عزيزم!!! 

سيب هول ميکنه11.gif... نميدونست با سيگار چی کار کنه... جايی نبود که سيگار رو اون بکشه خاموش کنه... چشم به پنجره اتاق ميافته... فاصله او تا پنجره اون لحظه کيلومترها ميديد... يه فکری به ذهنش ميرسه تا ميخواست اين فکر عملی کنه... که در باز ميشود.... سيب سيگار به دست... دست در هوا خشک ميشود...

چشم های مادر به سيگار روشن خيره ميشود... خشم و نفرت همچون پرده چشم مادر را میپو شاند... آهنگ صدای مادر تغيير ميکند ملايمت و لطافت خود را از دست ميدهد..

چشم روشن چشم روشن ...

سيب: 15.gif

مادر: خب چرا تو اتاق يواشکی... بيا تو سالن جلو همه .... چيه ميترسی!!!

سيب: نخير هيچم نميترسم... نميخام هوای خونه آلوده بشه!!!

مادر که طنين صدايش بيشتر شده بود به گونه ای که ديوار را ميشکافت:‌لازم نکرده... به فکر هوای خونه باشی....12.gif

بيا و خوبی کن...

نتيجه: عامل اصلی آلودگی هوا همين بی احتياطی پدران مادران است!!!!

نتيجه دوم:‌ميبينی يکی محبتش به تو زياد شده.. زياد پررو نشو!!!

/ 16 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
گل بهار

واااااااااااای سيگار خيلی بده...دختر بد!نه از اون زرنگ بازيه اولی نه از اين خلاف آخر...فکر کنم همه ی زحمتات رو به باد داديا...ارزشش رو داشت!؟

hamid

واقعا سیگار کشیدن چه لذتی داره؟

Asal

چشمم روشن چشمم روشن ....!

ليدا

لابد قصه ست ديگه .... وگرنه سيب که بی جنبه نميشه !

niloofar

اي انسان سيگاري.اگه واقعاً سيگاري هستيد خجالت نمي كشيد؟معتاد... .ولي من نفهميدم شما بزرگيد يا كوچيكيد.سر كار مي ريد ...تو خونه يواشكي سيگار مي كشيد...يا حال من خرابه يا حال شما

angel

هه هه هه پس بلاخره لو رفتی. خوب عوضش بخش مثبت این ماجرا اينه که از حالا به بعد می دونی که اونا می دونن پس با خيال راحت تر سيگار می کشي . راستی خسته نباشی از اون همه طی کشيدن و سابيدن . وای چه عشقولانه.

گل بهار

خوبی؟زنده ای؟کجايييييييييی؟من ععععععقش اين قالب تو رو دارم...بهت گفته بودم؟!

mali

سلام سيب. حالت چطوره؟ مدت ها بود به وبلاگ ها سر نزده بودم . از ديدنت خوشحال شدم. نتيجه گيری جالبی کردی . اره واقعا معلوم شد آلودگی هوا از چيه !!!

hoda

eivaaaaaaaallllll man kheilivaghte nayumade budam..ghalebe no mobaraaaaaaaaaaaaaaak.