غصه نخور بالاخره يه روزی به آرزوت ميرسی.....

يه دختره خپل کپل چشم نخودی با عينک ته استکانی و موهای فرفری...

يادم اين دختر با گذاشتن اولين قدم در دانشگاه به مدت يک سال تحصيلی سوژه همه دانشجو ها و استادا و حتی نظافتچيا و آبدار چيا.. در و ديوار شده بود....

آخه خيلی جالب بود... روز ثبت نام مامی جونش دوربين دستش بود و پاپی جونش هم با کلی ژست کارگردانی بهش ميگفت که جلو دوربين چی کارکن... آره بيا تو... دست تکون بده... به دوربين نگاه کن... لبخند بزن...

18.gif

يادم يکی از استادا بعد از ديدن اين صحنه مستحجن... بين درس دادن يا آخر ساعت درس يه دفعه ياد اين صحنه ميافته... شروع ميکنه به عر زدن... (با ادا و شکلک ميگفت) که: واقعا شرم آور...يه دختر ۱۸ ساله... بياد دانشگاه  مامان باباش دوربين دسشون باشه به دختره بگن اينکار بکن لبخند بزن دست تکون بده 30.gif... 12.gifبابا من که رفتم دانشگاه خودم تنها بودم... نع مامانی نع بابايی حالا اينجا مامان باباها ميان... هيچ.... با دوربين ساز و دهل ميان...

ديگه از بس استاد اين روزه رو آخر هر کلاس تکرار ميکرد.. خسته شده بوديم.. هرچی فحش بود به بابا مامان اين دختره ميداديم....

از اونجايی که تو يه سری از کلاسها با هم شده بوديم.. يه جورايی بگی نگی با دختره صميمی شده بودم... يه روز بعد کلاس برای رفرش کردن خود و گرفتن انرژی و ديدن دنيا با ديدی بهتر به دستشويی رفتم... که ديدم دختره با عجله خودش رسوند به دستشوی 11.gifاز من هم جلو زد...

زودی رفت جلو آينه... موهای فرفريشو شونه زد... يه ريمل به مژه هايی که نداشت زد... رژ گونه به اندازه ای که جوشهای صورتش مثلا پوشيده بشه... يه رژ لب قرررررررررمز.... دلم به حالش سوخت اين همه خودکشی واسه اينکه خوشگل بشه آخرش چی ... تنها چيزی که تو چهرش تغيير کرد... رنگ لباش بود که قرررررررررمز شده بود.. همين...19.gif

از اونجايی که بنده فضول نيسم و فقط يه وظيفه انسانی من بود که از انگيزه ايشون با خبر شم... پرسيدم خانم کجا تشريف ميبرن...

يه نگاه اينور اونور... گفت: ميخام برم دنبال دوست پسرم با هم بريم بيرون

چشام چهارتا شد... تو دلم گفتم تو با اين قيافه دوست پسر داری... در اون لحظه فقط يه آرزو کردم که:

praying کاش ميشد دوست پسرش ببينمpraying

و اينکloser ... بعد از دوسال به آرزوم رسيدم... طی صحبتهايی که يکی از پسرا از گذشتش(دوست دخترش) ميکرد...  با اصرار زياد از يارو خواسم که اسم دختره رو بگه... و گفت... به ناگه در دو طرف سرم شکافی به و جود آمد... و از هرکدام از شکافها... شاخهايی کلفت و زبر و تيز بيرون زدن... به قيافه پسره نگاه کردم... دستی به سرم کشيدم که مطمعن شم بيرون امدن شاخها يه توهم بوده.... و سرم صحيح و سالمه!!!

يه دفعه ديدم چهار پنج تا دست افتادن به جونم من قلقلک ميدن... ديگه نميتونسم جلو خودم بگيرم... زدم زير خنده rolling on the floor....  از قديم گفتن: چه ميدونم يه چيزی راجع به اينکه هرکسی يه جفتی داره... از اين حرفای مامان بزرگا!!!

اونجا بود ياد اون روز کذايی افتادم که اون آرزو کردم... در دل سجده کردمnot worthy و خدا رو شکر کردم که به اين آرزو رسيدم...

البته اين يکی از آرزوهايی که بعد دو سال سه سال بهش رسيدم....

چهار سال پيش با دلی پر از بغض آرزو کرديم که فلان جا کار کنيم... که خدا رو شکر کار ميکنيم..

موبايل فلانی ديدم گفتم ميشه من هم همچين موبايلی داشته باشم... که خدارو شکر دارم...

چه ميدونم خيلی آرزوهای ديگه... اما اين يکی يه چيز ديگه بود...

حالا هم چند وقته يه آرزويی دارم... که يه ماشين هامر داشته باشم...  يعنی فکر ميکنی بعد چند سال من به هامر ميرسم....

-------------

(چه ميدونم... غصه نخور بالاخره يه روزی به آرزوت ميرسی... حالا بعد دو روز... يه هفته ... يه ماه... يه سال دو سال.. يا بعد مرگت بچه زحمت ميکشن به آرزوت ميرسن ... بالاخره بهش ميرسی)

dancingdancingdancing

***من نميدونم چرا اينا با هم هماهنگی و نظم ندارن هرکی واسه خودش ميرقصه!!!؟!؟؟؟

اضافه کنم؛ سال نو همگی مبارک سال خوبی داشته باشيد!!!

/ 0 نظر / 15 بازدید